خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.    خداوندا!        اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی       لباس فقر پوشی   غرورت را برای ‌تکه نانی

 

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
و به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

 

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

 

 

1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ

محتاجاند.‎‎‎‎

2-    وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3-    این سه میم را از همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت‎پذیری در برابر کارهایی که کرده‎ای.

4-    به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می‎جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

 

 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.
با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

 

 

یک مغازه شوهر فروشی در نیویورک باز شده که خانمها میتوانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند.

در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی مطالب ذیل نوشته شده :

شما در طول عمرتان فقط یکبار میتوانید از این محل دیدن کنید اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی‌ بیشتر از طبقه پائینی است شما میتوانید فقط یک محصول از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی‌ بروید شما نمیتوانید به طبقات پایینی برگردید ولی‌ میتوانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید.

خانمی را که تازه وارد فرشگاه شده در نظر گرفته و با او همراه می‌شویم . او به طبقه اول میرود که در تابلو ورودی آنجا نوشته:این مردان دارای شغل ثابت هستند.این مردان بنظرش جالب میایند ولی‌ تصمیم می‌گیرد طبقه بالا را هم ببیند اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند با خودش میگه خیلی‌ خوبه ولی من بیشتر میخوام.

 

 

مي گويند:  "مريلين مونرو " يک وقتي نامه اي به " البرت اينشتين " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنيم  بچه هايمان به زيبايي من و هوش و نبوغ  تو...  چه محشري مي شوند! آقاي "اينشتين"در جواب نوشت: ممنون از اين همه لطف و دست و دلبازي خانوم. واقعا هم که چه غوغايي مي شود!

ولي اين يک روي سکه است، فکرش را بکنيد که اگر قضيه بر عکس شود چه رسوايي بزرگي بر پا مي شود !

 ..................................................................................................................

 
روزي در يک ميهماني مرد خيلي چاقي سراغ برنارد شاو که بسيار لاغر بود رفت وگفت:آقاي شاو ! وقتي من شما را مي بينم فکر مي کنم در اروپا قحطي افتاده است برنارد شاو هم سريع جواب ميدهد : بله ! من هم هر وقت شما را مي بينم فکر مي کنم عامل اين قحطي شما هستيد!

 

 

زیباترین آرایش برای لبان تو؛ راستگویی       برای صدای تو؛ دعا به درگاه خداوند          برای چشمان تو؛ رحم و شفقت      برای دستان تو؛ بخشش     برای فکر تو؛ اعتماد        برای قلب تو؛ عشق       و برای زندگی تو؛ دوستی هاست

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

 

 


یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند .

 

 

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و....پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.