تحليل جنگ عراق در پرتو انديشه‌هاي «آلوين تافلر» ، «فرانسيس فوكوياما» و «ساموئل هانتينگتون»

امريكاييان در بهار 1382 در جريان جنگي ديگر در خاورميانه حكومت صدام حسين را سرنگون كردند. اين جنگ برخلاف تصور اوليه و به رغم مخالفت‌هاي همپيمانان امريكا طي چند هفته به سرنگوني حكومت بعثي انجاميد . اكنون در جغرافياي سياست بين الملل چه رخ داده است كه جنگ‌ها با اين كيفيت و سرعت هدايت مي‌شوند؟

اگر از منظر كلي به آنچه از زمان جنگ‌هاي كويت، يوگسلاوي و افغانستان تاكنون روي داده بنگريم، يك نكته بيش از خود جنگ‌ها اهميت مي‌يابد و آن اينكه اين جنگ‌ها بخشي از «جريان بزرگ تغيير» در زمانه‌ي ماست واگر مجموعه‌ي عوامل فرهنگي، سياسي و اقتصادي را از نظر دور نداريم، شيوه‌ي اين جنگ‌ها، به ويژه جنگ سرنگوني صدام حسين، متاثر از يك فراگردِ بزرگ تاريخي است كه بشر از انقلاب كشاورزي تا انفجار اطلاعات تجربه كرده است . اين شيوه مبتني بر سيصد سال دستاوردهاي فناورانه‌ي انسان است و تفاوت بنياديني با اهداف توطئه‌‌آميز جنگ دارد.

 در اينجا ما با دو موضوع اخلاقي و فلسفي روبرو هستيم . از جنبه‌ي اخلاقي ‌مي‌توانيم درباره‌ي اين جنگ ارزش‌داوري كنيم. ممكن است گروه بازها در اردوگاه جمهوري‌خواهانِ امريكا آن را نيك بشمارند و ما زشت و نفرت‌انگيزش بينگاريم. و حتي امكان دارد كسي چون گرهارد شرودر نيز پيدا شود كه از ته دل از جناب جورج بوش بيزار باشد، ليكن در صحنه‌ي سياست جهاني با ترديد‌هاي مخاطره‌انگيزي به داوري بپردازد. با اين همه‌، وقتي از جنبه‌ي فلسفي و ماهوي به اين جنگ مي نگريم، فارغ از زشتي و زيبايي‌اش، با اين پرسش مواجه مي‌شويم كه غرب با تكيه بر كدام «زيرساخت فكري» و «توان فن‌آورانه» مي‌تواند در يوگسلاوي ، افغانسان و عراق منويات خود را بر دشمنانش بقبولاند.

مهمترين عناصر اين زيرساخت، بيگمان در پيشينه‌ي فرهنگي غرب نهفته است. با اين‌ همه، براي بررسي‌يِ پردامنه‌ي آن نيازي نيست كه به دوردست‌ها رفت و از غول‌هاي سهمگيني چون فرانسيس بيكن اسحاق‌نيوتن، رنه ‌دكارت، امانوئل كانت و انشتين آغاز كرد. بلكه در همين نزديك‌هايِ تاريخِ آدمي، انسان‌هاي كم‌اهميت‌تري يافت مي‌شوند كه در قالب نظريه‌هاي عمل‌گرايانه‌شان «روحِ ابزارساز» و «دانشِ قدرت‌آفرينِ» فرهنگٍ غرب را عملياتي مي‌كنند . و حال كه امريكاييان در متن رويدادها حضور دارند چه بهتر كه از سه نفر يعني آلوين تافلر، فرانسيس فوكوياما و ساموئل هانتينگتون نام بيريم. از دومي و سومي به اختصارِ تمام، و از اولي با اندكي تفصيل.

فوكوياما در آستانه‌ي فروپاشي‌يِ شوروي از پايان تاريخ سخن گفت. البته نبايد ديدگاه‌هاي بديع وي را به گونه‌ي احمقانه‌اي دريافت ، همان كاري مارگارت تاچر كرد. بانوي آهنين به محض آنكه عبارت «پايان تاريخ » را شنيد، گفت :«آغاز چرنديات!» صرف نظر از پايان تاريخ به معناي عميق آن ، فوكوياما فرجام تضادها و ستيزه‌هاي عقيدتي و پيروزي نهايي ليبراليسم سرمايه‌مدار را بشارت مي‌داد. اگر تاريخ را كشمش‌هاي طبقاتي و يا نبرد ايدئولوژي‌ها مي‌سازند، وقتي اين ايدئولوژي‌ها به سود ليبراليسم فروپاشند، ديگر تاريخي در كار نخواهد بود. گرچه فوكوياما تصريح نمي‌كند اما از سخنان او چنين برمي‌آيد كه در بسترِ «نا تاريخ» يا در دنياي بدون تاريخ، سرنوشت جنگ‌ها پيشاپيش به سود ليبراليسم رقم خواهد خورد. مكتبي كه آنك به صورت ايدئولوژي مسلط جهاني درمي‌آيد.

با اين همه، زبانه‌كشيدنِ بي‌درنگٍ ستيزه‌‌هاي نژادي و قومي در اوايل دهه‌ي نودِ قرنِ گذشته ،كفه‌ي ترازو را به سود نظريه‌ي «برخورد تمدن» هاي هانتينگتون سنگين گرد. هانتينگتون با پيش بيني وقوع‌ جنگ‌هاي آينده در مرزهاي داغ تمدن‌ها، برانديشه‌ي پايان تاريخ مهر باطل زد. در واقع با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و تبديل سيماي جهان از دو قطب سياسي به چندين بلوك تمدني ، تاريخ به نوعي تازه آغاز شده بود. وقتي حوادث يازده سپتامبر روي داد، فوكوياما در اتاق كارش در واشنگتن دريافت كه نظريه‌اش با چالش جدي مواجه شده است. و هنگام سخن گفتن جورج بوش از جنگٍ جديدٍ صليبي او در يافت كه نظريه‌ي هانتينگتون چونان شمشيري آهيخته و به فاصله‌اي اندكي بر سر «شبح ملاعمر» و «معماي بن‌لادن» فرود مي‌آيد.

در كنار دو نظريه‌پرداز مذكور، آلوين تافلر از منظر بسيار متفاوتي به جنگ – به ويژه جنگ عراق- مي‌نگرد. فارغ از دولتمرداني كه بي‌عنايت به ماهيت موج سومي جنگ، از پشت شيشه‌هاي دودي نگرش سنتي‌شان ميدان نبرد در عراق را نظاره كردند ، رويدادها در بستري از شگفتي‌ها جريان يافت. شگفت‌هايي كه معماي آنها را در پرتو نظريات تافلر به راحتي مي‌توان گشود. مي‌دانيم كه موج عظيمي در جهان عليه اين جنگ راه افتاد. رسانه‌ي ملي ما كه به طور معمول تمامي رويدادهاي عالم و آدم را از چشم‌انداز ايدئولوژيك مي‌نگرد، چندان به اغراق و گزافه گراييد كه بسياري گمان كردند ائتلاف غربي در باتلاق‌هاي جنوب بين‌النهرين به دام افتاده است. اما صرف نظر از تحليل‌هاي تخيلي و جانبدارانه‌اي كه از اين رسانه درباره‌ي فرجامِ جنگ پخش‌ شد، اين بار رسانه‌ي ملي بي‌سبب متهم به دروغگويي شده بود. زيرا ابعاد مخالفت‌هاي جهاني با جنگ عراق چندان گسترده و گويا بود كه خاطره‌ي مخالفت‌ها با جنگ ويتنام را در يادها زنده مي‌كرد. در پايتخت‌هاي اروپايي چندين نوبت تطاهرات ميليوني به راه افتاد؛ در امريكا ستارگان سينما نيز به استهزاء بوش پرداختند؛ به جز بلر و برلوسكوني و اسنار، ديگر رهبران اروپايي يا به مخالفت علني پرداختند و يا دم برنياوردند. حتي تقسيم توهين‌آميز اروپا به دو قطبِ كهنه و نو از زبان دونالد رامسفلد نيز نتوانست اروپاي به اصطلاح نو را به جانبداري‌يِ بي‌محابا از امريكا برانگيزد. رابين كوك وزير خارجه‌ي سابق بريتانيا همكاري با امريكا را فاجعه‌ي سياسي ناميد و جنگ را نتيجه‌ي ماجواجويي‌يِ جورج بوش خواند؛ بخشي از آراي گرهارد شرودر در انتخابات به ميانجي مخالفت با آغاز جنگ در عراق كسب شد؛ كلر شورت وزير توسعه‌ي بين‌المللي‌ي بريتانيا در اعتراض به جنگ – البته با اندكي تاخير- استعفا داد، وزير دادگستري آلمان در اقدامي حيرت‌انگيز، بوش را هيتلر كوچك لقب داد؛ و شيراك تا وتوي قطعنامه‌ي سازمان ملل پيش رفت. رسانه‌هاي گروهي عرب يكپارچه و ستيزه‌جويانه به مخالفت با امريكا پرداختند، عربستان سعودي در رديف دشمنان جاي گرفت، و مصر پرچم مخالفت عربي با سياست‌هاي كاخ سفيد را بر دوش گرفت. تركيه راه عبور سربازان غربي به سوي عراق را بست، و روس‌ها گرچه همچون قهرمانان جن‌رده‌ي رمان‌هاي داستايوفسكي در برزخِ ميانِ همراهي و رويگرداني هروله كردند، لاكن دست آخر به مخالفت برخاستند. ايران مثل هميشه به مخالفت صريح و پرهياهو برخاست وچيني‌ها در خويشتن‌داري و سكوتي كه براي امريكاييان چندان خوشايند نبود، فرو رفتند. حال سوال اساسي اين است كه دولت بوش با وجود اين همه مخالفت، چگونه بي‌ترس و واهمه‌اي از باتلاق افغانستان و عراق گذشت؟ آنان با كدام جرئت در جايي مثل افغانستان كه دولتمردانش همچون خوابگردهاي صحرايي اهداف مشخصي نبودند، نيرو پياده كردند؟ به گمان ما همه‌ي جواب‌ها در تحول ماهيت جنگ نهفته است. تحولي كه تافلر از آن سخن مي‌گويد.

به عقيده‌ي تافلر ما هنوز قادر به درك اين نكته نيستيم كه عصر انقلاب صنعتي را پشت سرگذاشته‌ايم. اينك روش‌هاي اساسي توليد، دچار دگرگوني بنيادي شده و شيوه‌هاي جنگ نيز به تبع آنها دگرگوني يافته‌اند در نظام اقتصادي جديد ، توسل به روش‌هاي توليد انبوه، به نحو شايع منسوخ مي‌شود و جاي آن را توليد فردي و موردي در چهارچوبِ نظامِ اقتصادي مبتني بر مهارتِ فني مي‌گيرد. حتي تبليغات بازرگاني كه پيشتر بر رسانه‌هاي همگاني متكي بودند، به روش‌هاي اختصاصي و غيرهمگاني روي مي‌آورند. آنها با استفاده از ارتباطات مستيقم پستي، كانال‌هاي متعدد فكس و اينترنت، بازارهاي كوچك و معيني را قبضه مي‌كنند. همه‌ي اينها در واقع سلطه‌ي نظام پر حجم صنعتي را بر مي‌چينند. آثار اين دگرگوني‌ها، هم در تركيب نهاد خانواده كه رفته رفته به اشكال متفاوتي در‌مي‌آيد، و هم در حيات فرهنگي كه بيش از پيش به تنوع مي‌گرايد، بي‌درنگ ظاهر مي‌شود.

در بعد نظامي، شيوه‌ي جنگ از سياستٍ كشتارِ انبوه و جمعي عدول مي‌كند و به تقليلِ تلفاتِ نامربوط با اهداف، تغيير ماهيت مي‌دهد. مقايسه‌اي بين تلفات جنگ‌هاي اول و دوم جهاني با تلفات جنگ كويت و افغانستان دليلي بر اين مدعاست: صرف نظر از اغراق شبكه‌ي الجزيره در كشتارِ غيرنظاميانِ افغاني و يا حادثه‌يِ قتل‌عامِ طالبانِ اسير در مزارشريف، جريان جنگ، كشتگان انگشت‌شماري بر جاي گذاشت . درست است كه ويرانه‌ها در برخي نقاط به چشم مي‌خورد، اما نشاني از تلفاتِ انساني برجاي نبود. همچنين درسال 1991 پس از يك ماه بمباران پيوسته‌ي عراق در هفتاد هزار ماموريت هوايي تعداد كشتگان از چند صد و يا احتمالا چند هزار تن تجاوز نكرد. عراق يكماه در معرض بزرگترين عملياتِ هوايي‌يِ تاريخ قرار گرفته بود حال آنكه در هر ماه از جنگ جهاني اول به طور متوسط 137 هزار غيرنظامي در نتيجه‌ي حملاتِ هوايي جان باختند. با عنايت به اين آمار، كاهشِ شگفتِ تلفات در نبردهاي اخير به تمامي از تغيير ماهيت جنگ از سياست «كشتار انبوه‌» به «ضربه‌زني به هدف‌هاي مربوط» نشات مي‌گيرد. وقتي به تدريج آوار دمكراسي‌ها و ديكتاتوري‌هاي انبوه فرو مي‌ريزد، و صنايع سنگين و بزرگ جاي خود را به دنياي مجازي اينترنت مي‌دهند، جنگ نيز نمي‌تواند به عنوان پديده‌ي جاري‌يِ جوامع انساني از اين تحولات بركنار بماند.

علاوه بر هدف‌گيري محدود و موردي، «زمان» نيز در جنگ‌هاي جديد اهميت شايان‌ توجهي دارد. از اين رو اگر امريكاييان به پايان سريع جنگ در افغانستان باور نداشتند، در آن سرزمين به قمار زد وخورد نمي‌پرداختند. از نظر تافلر موضوع انجام عمليات سريع ايجاب مي‌كند كه به جاي زد وخورد نيروها و درگيري فرساينده و تدريجي‌، بر سرعت جابجايي نيروها و نيز بر تحرك و انجام عمليات غافل‌گير كننده افزوده شود. اينك به جاي تمسك بر روش‌هاي سنتي كه بر طبق آنها ميزان پيروزي را با مساحت اراضي اشغال شده مي‌سنجيدند، جنگ پيشرفته براي برهه‌هاي زماني محدود در اراضي موردي و مشخص برنامه‌ريزي مي‌شود . گرچه احتمالات جنگ همواره با برنامه‌ريزي‌ها و پيش‌بيني‌ها مطابق در نمي‌آيند، و ممكن است شيوه‌ي جنگ موج‌سومي نيز همانند آنچه امريكاييان در عراق درگيرند به شمشيري دو لبه تبديل گردد، با اين همه ، بمباران دقيق از بالا و تمركز عمليات بر روي نقاط راهبردي بدون توجه به اشغال اراضي وسيع از ويژگي‌هاي جنگ موج سومي است. درعراق بي‌آنكه دروازه‌ي بسياري از شهر‌هاي بين راه گشودشود، و حتي بي‌آنكه بصره به تصرف درآيد، نيروهاي ائتلاف به يكباره سر از ناصريه و بغداد در آوردند، چون هدف اصلي تنها تسليم بغداد و سرنگوني حكومت بود.

اگر هانتينگتون و فوكوياما، به رغم هواداري هر دو از جنگ امريكا عليه عراق ، در دو قطب مخالف نظريه‌پردازي مي‌كنن ، حوزه‌ي نظرورزي تافلر تصادمِ بنياديني با انديشه‌هاي آن دو ديگر ندارد. اگر فوكوياما و هانتينگتون به اسباب و انگيزه‌هاي حوادثي چون يازده سپتامبر و يا جنگ عراق مي‌پردازند، تافلر در ماهيت تكنولوژي جنگ كندوكار مي‌كند. البته كندوكاوي كه در سطح ژورناليسم كاملا حرفه‌اي انجام مي‌گيرد ، نه در سطح تاملات عميقي كه هايدگر در باب فن‌آوري دارد. فوكوياما جنگ كويت را يك اشتباه تاريخي مي‌داند و تروريسم را اقدامي از سر ناچاري و بيهوده‌گي توسط فرهنگي مي‌انگارد كه به مرور زمان مدرنيزه خواهد شد. از ديدگاه وي، اين پديده‌ها نه نقض‌كننده‌ي انديشه‌ي پايان تاريخ كه عوارض جانبي زندگي جمعي‌اند در عوض هانتينگتون جنگ كويت، ستيزه‌هاي خونين بالكان و يا حمله‌ي يازده سپتامبر 2001 را صورتي از تحقق نظريه‌ي خود مي‌داند. اما تافلر به تمامي ديگرگونه مي‌انديشد. وي جنگ را در آينه‌ي «جريان بزرگ تغيير» مي‌نگرد كه به مدد جهش عمودي در بردارِ پيشرفتِ علم، سرعت تصاعدي مي‌گيرد. براي تافلر آنچه اهميت دارد زيرساختِ موج‌سومي‌يِ جنگ و ناهمساني ماهيت آن با جنگ‌هاي دوران موج اول، يعني انقلاب كشاورزي، و جنگ‌هاي موج دوم، يعني انقلاب صنعتي است. درست است كه جنگ كويت و فروريزي برج‌هاي دوقلو‌ي مركز تجارت جهاني به شهرت و صحت نظريه‌ي فوكوياما ضربه زد، و مؤيداتي براي نظريه‌ي نه چندان استوار هانيتنگتون فراهم آورد، لاكن انديشه‌هاي تافلر نه تنها در كوران اين حوادث آسيبي نديد ، بلكه جنگ افغانستان و عراق دقيقا به شيوه‌اي طراحي و اجرا گرديد كه تافلر تحليل و پيشگويي كرده بود.

 با تلخيص از روزنامه‌ي «شرق» شماره يكم تيرماه 1383
ايواز طه

نوشتن دیدگاه

نظراتی که حاوی مطالب خلاف نظام ، شئونات اجتماعی ، توهین یا افترا به کسی می باشند، منتشر نخواهند شد.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
برای تماس با شما لطفا ایمیل خود را بدرستی وارد کنین تا با شما اگر لازم باشد در تماس باشیم .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما همیشه هستیم ...