کتاب تاریخ سیاسی اجتماعی شاهسونهای مغان نوشته پرفسور ریچارد تاپر(مردم شناس پرآوازه انگلیسی واستاد دانشگاهای آمریکا) به ترجمه حسن اسدی از سوی نشر اختران روانه بازار در سراسر کشور شد . این کتاب ارزشمند تاریخ شاهسون را از عصر صفوی تا کنون را در بر می گیرد.این کتاب حجیم نزدیک به 494 صفحه مطلب دارد .این کتاب حاصل یکسال کار بی وقفه مترجم بوده است .اینک یکی از ضمیمه های کتاب را (بااجازه مترجم ) حاوی مصاحبه ریچارد تاپر با یکی از سالمندان شاهسون است ذکر می کنیم. (لازم به یادآوری است که لحن این ضمیمه با لحن کلی کتاب متفاوت است چرا که مترجم سعی نموده است لحن کلام سالمند شاهسون را بصورتی که بود ادا کند)

نشر اختران - تهران
تعداد صفحات کتاب : 494  صفحه
دارای بارکدمشخصات معتبر
قیمت فروش در سراسر کشور : 6000 تومان


نمایندگی پخش در منطقه مغان :
کتابفروشی بزرگ دانشجو   -   تلفن : 7227887


قوجابيگلو

ناصرالدين‌شاه نوراله‌بيگ قوجابيگلو را جهت رسيدگي به خطاكاري‌هايش به تهران فرا خواهند. در آن زمان آذربايجان حكمران نداشت؛ عراق [عجم] نيز حكمران نداشت. مردم به نوراله مي‌گفتند: “به تهران نرو زيرا شاه ترا به جرم خطاكارهايت خواهد كشت” نوراله‌بيگ در جواب گفت “اگرچه شاه مرا براي كشتن به تهران احضار كرده است، بااين‌حال به توصيه‌هاي شما گوش نخواهم سپرد و به تهران خواهم رفت”

بدين‌ترتيب او به همراه يكي از نوكرانش عازم تهران شد. در آن زمان نه ماشيني وجود داشت و نه جاده درست و حسابي. بنابراين آنان با اسب مسافرت كردند. مسافرت آنها بيست روز و يا يك ماه طول كشيد. نوراله‌بيگ به تهران رسيد و پس‌از يكي، دو روز استراحت نامه‌اي به اين مضمون به شاه نوشت “خداوند پشت و پناه اعلي‌حضرت باشد، نوراله‌بيگ قوجابيگلو كه احضارش فرموده بوديد، اينك به حضور رسيده و در خدمت شما است”.

نوراله‌بيگ نامه را برداشت. به طرف كاخ رفت و از كشيكچي اجازه خواست تا نامه را به شاه بدهد. كشيكچي شاه گفت: “متأسفم كه نمي‌توانم به شما اجازه دهم. اما مي‌توانم نامه شما را به دست اعلي‌حضرت برسانم.” شاه كه گفتگوي آن دو را شنيده بود، بلافاصله به كشيكچي دستور داد تا به نوراله‌بيگ اجازه ورود دهد.



رؤساي طوايف قوجابيگلو، عيسي‌لو، گيكلو و حاجي‌خوجالو با اميرلشگر عبدالله‌خان تهماسبي و ديگر افسران ارتش احتمالاً در بهار 1923م./1302ه‍.ش.

ايستاده از چپ به راست: ايلديربيگ قوجابيگلو، امامعلي‌خان قوجابيگلو، اميرخان قوجابيگلو (اميرتومان)، محرم‌بيگ قوجابيگلو، اسماعيل‌بيگ قوجابيگلو، نوروزخان قوجابيگلو، آيازبيگ قوجابيگلو، مين‌باشي‌بيگ حاجي‌خوجالو، عاليشان‌خان گيكلو، جوادخان حاجي‌خوجالو، حاتم‌خان گيكلو، بهرام‌خان قوجابيگلو، حاجي‌فرج گيكلو، اميراصلان عيسي‌لو و برادرانش موسي‌بيگ و عيسي‌بيگ و ناشناس. نشسته از چپ به راست: اميني، جعفرقليخان، ناشناس، گورشاد خسرولو، آغاكيشي پيرايواتلو، اميني (نوكر بهرام‌خان) و محمده (نوكر نوروزخان) ايستاده در جلو: ابوالقاسم‌خان سرتيپ، عبدالله‌خان اميرلشگر و سرهنگ محمدعليخان


 

نوراله‌بيگ پس‌از عبور از در بيروني وارد صحن كاخ شد. با آمدن شاه به ايوان نوراله‌بيگ خود را در حضور شاه يافت. او نامه را بيرون آورد و به شاه تقديم كرد. شاه نامه را خواند و ديد كه اين حقيقتاً همان نوراله‌بيگي است كه به تهران احضارش كرده بود.

شاه گفت: “نوراله‌بيگ خوف نكردي به تهران آمدي؟”

نوراله‌بيگ جواب داد: “اعلي‌حضرت بسلامت باشد. خوف نكردم.”

شاه كه از اين همه شجاعت تعجب كرده بود گفت مي‌خواهم از تو سه تا سوال بكنم اگر جوابت قانع‌كننده بود، كاري با تو ندارم. اما اگر جوابت مرا قانع نكند، دستور خواهم داد يك دست و يك چشمت را در بياوردند. كسي كه در برابر اين سوالات شاه بتواند بدون ترس و خوف بايستد مسلماً آدم شجاعي بوده است. نوراله‌بيگ گفت: “اعلي‌حضرت سوالشان را بپرسند.”

شاه گفت نوراله‌بيگ قدرت در كجاست

نوراله‌بيگ جواب داد: “در باروت”

شاه گفت: “احسنت نوراله‌بيگ” و ادامه داد

“نوراله‌بيگ لذت در كجاست؟”

نوراله‌بيگ جواب داد: “در گوشت” اعلي‌حضرت

شاه با صداي بلند گفت: “احسنت نوراله‌بيگ بسيار عالي است.” شاه سخنش را ادامه داد و گفت: “نوراله‌بيگ زنان تو زيباترند يا زنان من”

نوراله‌بيگ گفت: “زنان من زيباترند اعلي‌حضرت”

شاه گفت: “چه گفتي!”

نوراله‌بيگ جواب داد: “بله اعلي‌حضرت”

شاه پرسيد: “چطور؟”

نوراله‌بيگ در توضيح سخنش گفت: “اگر بيست و چهار ساعت باران شديدي بيارد و هر دوي ما زنانمان را در معرض آن باران قرار دهيم، باران رنگ و لعاب صورت زنان اعلي‌حضرت و چرك صورت زنان مرا خواهد شُست درآن‌صورت اعلي‌حضرت ملاحظه خواهند فرمود كه زنان چه كسي زيباتر است.”

شاه فرياد زد: “احسنت، احسنت. نوراله‌بيگ لطفمان شامل حال شما شد. بگو ببينم چه چيزي از من مي‌خواهي؟”

نوراله‌بيگ كه شخص حاضرجواب  و حيله‌گري بود گفت: “تنها چيزي كه مي‌خواهم سلامتي اعلي‌حضرت است.”

شاه گفت: “نه! نوراله‌بيگ تو بايد يك چيزي از من طلب كني.”

نوراله‌بيگ گفت: “حالا كه لطف اعلي‌حضرت شامل حال اين بنده حقير شده است. اعلي‌حضرت زمين‌هاي ميان تاولان و لكي‌وان را براي چراي اسب‌هايم به نام اين حقير نسق فرمايند.” (اين زمين‌ها از تاولان در دريورت تا ارشق را شامل مي‌شد.)

شاه فرمان اعطاي زمين مذكور را صادر كرد و به دست نوراله‌بيگ داد و گفت: “نوراله‌بيگ تصميم با خودت است يا مي‌تواني مرخص شوي و يا اگر بخواهي مي‌تواني در اينجا بماني.”

نوراله‌بيگ پس‌از چند روز استراحت براي گرفتن اجازه مرخصي باز به ديدار شاه رفت.

نوراله‌بيگ بار ديگر داخل كاخ شد و گفت: “اعلي‌حضرت! اين بنده حقير اجازه مرخصي مي‌خواهد.”

شاه گفت: “خوش آمدي نوراله‌بيگ. سفر خوبي داشته باشي باز هم به ديدار ما بيا”.

در آن زمان نوراله‌بيگ قدرتمندترين رئيس طوايف شاهسون بود. او نماينده شاهسون‌ها بود. 30 پارچه روستايي كه از شاه گرفته بود، اكنون در دست بازماندگانش است. شاه نمي‌دانست وسعت زمين‌هاي ميان تاولان و لكي‌وان چقدر است. شاه فكر مي‌كرد لابد تاولان و لكي‌وان نام يك روستا و يا چيزي شبيه آن است. نوراله‌بيگ آدم زرنگي بود. اينكه توانست فرمان اعطاي اين همه زمين را از شاه بگيرد، پيروزي بسيار بزرگي بود.


مولف : ریچارد تاپر
مترجم : حسن اسدی

نوشتن دیدگاه

نظراتی که حاوی مطالب خلاف نظام ، شئونات اجتماعی ، توهین یا افترا به کسی می باشند، منتشر نخواهند شد.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
برای تماس با شما لطفا ایمیل خود را بدرستی وارد کنین تا با شما اگر لازم باشد در تماس باشیم .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

ما همیشه هستیم